سى و چند سال پيش بود. وقتى خبر آوردند كه مجروح شده و بيمارستان است با سماجت از بقيه خواستم من را همراه خود ببرند عيادت. مى خواستم مثل هميشه لبم را از ميان انبوه ريش هاى توپى اش رد كنم و برسانمش به پوستى كه بوى گل محمدى مى داد. بوسه اى چنان شگرف كه سى و چند سال در خاطر بماند! 

اسم بيمارستان يادم نيست. شايد بيمارستان چمران بود، شايد. آن وقت ها هنوز به سنى نرسيده بودم كه اسم ها اهميت داشته باشند! نگهبان نمى گذاشت بچه ها بالا بروند و بچه ها يا قايم مى شدند زير چادر مادرشان يا با هر سنى مى ماندند توى حياط بيمارستان. ماندم تو حياط بيمارستان. آن وقت ها انگار بچه دزدها دنبال شغل بهترى بودند! 

نشستم روى چمن و نگاه كردم به پنجره هايى كه پشت رديف بالكن ها قرار داشتند و توى اتاق ها را نشان مى دادند. لباس بيمارها آبى بود و همه يك شكل. نگاه من دودو مى زد دنبال كسى كه ريش هاش از همه بلندتر باشد و باز همه يك شكل. آن وقت ها موبايل نبود تا از كسى بخواهم به او بگويد بيايد بالكن تا ببينمش. اما خودش آمد. او هم از ديدن من به همان اندازه كيف مى كرد. ايستاد روى بالكن طبقه ى دوم. دستش آويز گردن بود. از همان پايين بوسم را فرستادم تا راه باز كند آنجا كه بايد. اگر آدم دلش بخواهد حتى چمن ها هم مى توانند بوى گل محمدى بدهند! لبخند كه زد دلتنگى تمام شد و شادى همراه پفك نمكى رفت به دهان.

عجيب است! حالا گاهى، هر از چند گاهى، كه از سر اتفاق هم را مى بينيم از احتمال رخ به رخ شدن اكراه داريم و دوست نداريم حتى يك سلام خرج هم كنيم.

داستان اين سال ها حتى اگر ارزش شنيدن داشته باشد ارزش گفتن ندارد! تنها مى ماند تصميمى كه بعد از ده ها بار سلاخى خودم گرفتم تا  نترسم از روى گرفتن از كسى كه روى مى گرداند!