ته زمستان ...
مرگ ایستاده به تماشا
بیصدا میآید، پرصدا میرود
سرش شلوغ است
جواب نمیدهد
نمیگوید کجا میبرد آدمها را!
زندگی کجاست؟
زندگی چپیده با ترس کنج خانه
به خیال اینکه مرگ نمیبیندش
مرگ نمیبیندش؟!
هزاران چشم دارد لعنتی
خوب میبیند
حتی اگر صورتت را بگیری پشت ماسک!
زندگی نمیخواهد با مرگ رخبهرخ شود
حوصلهاش را ندارد
وقتش نیست
زندگی همیشه فکر میکند وقتش نیست
و درست وقتی که فکر میکند وقتش نیست مرگ را میبیند
از جیبش امید در میآورد
مثل نقل و نبات
یکی میاندازد بالا
زندگی منتظر ته زمستان است
بهار همیشه بساط مرگ را برمیچیند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 15:27 توسط افسانه احمدی
|