چندی پیش ویدیویی دیدم که در آن پزشک متخصص زیبایی می‌گفت پایان هر هفته را با هزینه خودش به روستاهای دور افتاده می‌رود و آن‌ها که مشکل دارند را در نزدیک‌ترین مرکز درمانی جراحی می‌کند. بعد تعریف کرد دختری که روی صورتش نقصی داشته و به خاطر همین سال‌ها از خانه بیرون نیامده را جراحی کرده و دستش را گذاشته توی دست آفتاب و روشنایی! وقتی داشت این‌ها را می‌گفت چیزی در درونم فروریخت. با وجود تمام تفاوت‌ها یک تشابه برجسته با آن پزشک داشتم. ‌او انسان بود و من هم بودم. و چه حظی بالاتر از این که انسانی تو را وادارد به انسان بودنت ببالی! 

هر بار که به عکس مریم میرزاخانی نگاه می‌کنم همان چیز دوباره در من فرو می‌ریزد. تشابه برجسته‌ی انسان بودن! 

هرگز مرد بودن آن پزشک ‌و زن بودن مریم میرزاخانی این قدرت را نداشته که چنین تشابه برجسته‌ای را با مسئله‌ی جنسیت تخفیف دهد.

به نظرم غم‌بارترین چیز در جهان معطل ماندن در تفکیک و تفریق انسان است.

و فروهشته فرهنگی که این‌گونه باشد!