جان من
و خدا آنجا بود،
ميان برف
و من آنجا بودم،
ميان برف
ما تنها بوديم
با هم چرخيديم
با هم رقصيديم
ما همديگر را بوسيديم
و چه بوسيدنى!
گرم...
آن كه مدام از خوف مى گويد،
از رجاء چه مى داند؟!
ما از هيچ چيز حرف نزديم
چيزهايى بود كه من مى دانستم و او هم مى دانست
و چيزهايى كه او مى دانست و من نمى دانستم.
قسم به چيزهايى كه او مى دانست و من نمى دانستم،
تمام چيزهايى كه من مى دانستم و او هم مى دانست،
در دلم آرام گرفت.
ما با هم بوديم
كسى آنجا نبود
هيچ كس،
صورتم را داده بودم به برف
غار دهان، دانه هاى برف را پناه مى داد
دست هايم خواهران سرما بودند
چشمم سفيدى را به حافظه اش مى سپرد
و گوشم ...
چاوشى بلند مى خواند:
جان منى جان منى جان من
آن منى آن منى آن من
شاه منى لايق سوداى من
قند منى لايق دندان من
...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 13:42 توسط افسانه احمدی
|