هر صبح قبل از صبحانه برای اینکه یک روز دیگر نصیبم شده خدا را شکر می‌کنم. خدا را شکر می‌کنم که حالم خوب است و عزیزانم را دارم. بعد به ثانیه نکشیده شرمنده می‌شوم. شرمنده کسانی که این صبح قشنگ قسمت‌شان نشده، بیمارند، عزیزی را از دست داده‌اند و یا خسته و گرسنه و بی‌خانمانند... درست مثل وقتی که بچه بودم و موشک دشمن به خانه‌ای در آن‌سوی شهر اصابت می‌کرد و من خدا را شکر می‌کردم که زنده‌ایم و خانه‌مان را داریم و بعد دود برخاسته بر آسمان خبر از ویرانی خانه‌ای می‌داد و لحظات پر می‌شد از خجلت.

هر صبح بعد از صبحانه با چند سوال، اندوه برآمده از این حسِ دوگانه را همراه ظرف‌ها می‌شویم:

چه کسی می‌داند حقیقت چیست؟ 

خیر کدام است؟ 

عاقبت کار کجاست؟

اصلاً مگر می‌شود با عقل‌خُرد سر از کار عقل‌کل هستی در آورد؟