یادداشتی بر رمان سوفار

مهدیه زرگر

«چیزهای بزرگ همیشه محبوباند. نه اینکه چیزهای کوچک مطرود باشند؛ اما محبوبیت بزرگها را ندارند. »

ریشه اصلی واژه تردید، رَدَد است. به معنای برگرداندن چیزی پس از دریافت کردن آن. البته تردید چون به باب تفعیل رف معنای زیادتری را افاده میکند، یعنی این برگرداندن چندین بار تکرار شده است. شاید به همین جهت به شخص متحیر و سرگردان مُردد میگویند. گویا ذهن این شخص چیزی را برمیگرداند پس از دریافت آن؛ پذیرش و عدم پذیرش.

سوفار دقیقا میان این دو کلمه منگنه شده است. سوفار روایت تردید است. نه تردیدی که آدم خودش را گول بزند برای شدنها و نشدنهای سطحی. عمیقتر و تلختر از یک اتفاق. شبیه یک خراش کوچکِ اما بسیار عمیق؛ که آدم نمیداند چرا وصله شده است به آن و در ادامه همه چیز را خراب کرده تا به آرامش و آنچه دوست دارد برسد. سوفار، جهان پیرامونش را با یک سری تصمیمات بهم ریخته شاید بتواند از میان آن همه سرگردانی به ثبات برسد اما هنوز میان ویرانهای که خود ساخته، حیران است و در میان این گِل و لای یکی از بنیادیترین سوالهای بشر را میپرسد:

«من مادر خوبی هستم؟»

اینجاست که بخش زنانگی او بیشتر از هر زمان دیگر در چشم میآید. همان بخش که هر آدمی دوست دارد بهترین باشد. شاید چون کاستی از نظر عامه خطای محض است و سنگدلی. اما سوفار دوست دارد خاص به نظر برسد. یا مثلا این سوال به ظاهر ساده بعد از رهایی از زندگی پیشین که مکررا ما با آن طرف هستیم. «شاید میتوانست مثلا در گذشته سر این موضوع با سعید دعوا نکند مثل امروز».

اما به سرعت جوابهای یک زن مدرن را چاشنی ناراحتی و رنجهایش میکند، سوییچ را در دست میگیرد که یعنی من برای همه چیز عجله دارم و باید بروم حتا فکرهایی که باید یک جایی به نتیجه برسند اما منِ سوفار مردد هستم. حالا باشد یک وقت دیگر. سوییچ در مشت سوفار نشانه است. نشانهای که به مخاطب میفهماند من، توان روبهرویی با خودم را ندارم اما جوری رفتار میکنم که همه بفهمند من از مشکلات گذشتهام و همه چیز خوب و خوش است ، در این حد که میتوانم پاهایم را دراز کنم و تمام فکرم پی نوشتن رمان جدیدم باشد. اما تمام اینها دروغ است. دروغی که سوفار به خودش و اطرافیان میگوید. تردید و ترسیجانکاه در او خانه کرده. این را به کرات میشود در تمام رفتارهایش دید و آن را به خوبی درک کرد. مخاطب در رمان سوفار با شخصیت نگرانی طرفست که رنج و تردید رساش را کشیده. سوفاری که نمیداند با« امید جاودان» قرار است به کجا برسد ،با «فهامی »که انگار بخش بزرگی از قلبش را از آن خود کرده چه کند، حتا نمیفهمد چرا سعید و گذشتهی او در ذهنش تمام نشده. او سرگردان به عقب برمیگردد، این فلش بک زدنها تنها برای مردان زندگیاش نیست، به ماناهید هم ختم میشود حتا به گذشتهای دورتر که باید فعلا در این آشفتگی دور و کدر باشد اما مثل گرگ و میش آدم را به هراس میاندازد. سوفار از میان شخصیتهایی که در زندگیاش حضور دارند به ظاهر میگذرد تا به رهایی برسد اما مِهر این سه تن او را مجبور کرده شکلی دیگر رفتار کند. خود حقیقیاش را پنهان کند پشت سوفاری که پذیرفته دیگر آن تَن متعلق به او نیست، حتا تنی دیگر در خانهای دیگر به او نخواهد رسید... مهری جامانده از گذشته، مهری که امروز او را محبور میکند به چروکهای صورت فهام خیره شود و بارها از خود بپرسد شاید این دوست داشتن اشتباه است و دوباره سر و کلهی شک پیدا میشود. او حتا به مهر جاودان هم تردید دارد و این همان رنج تلخیست که از زندگی با سعید برای خودش به امروزها آورده.

سوفار همدانی نویسندهی جوانیست که تن خستهاش را از زندگی گذشته بیرون کشیده اما در طول داستان بارها به مخاطب نهیب میزند که هنوز تکهای از تنم میان در جامانده، آن تکه که درد میکند مخصوصا وقتی حرف سیاره و عطارد به میان میآید. اتفاقی نچندان جالب او را با امید جاودان ، مرد سرمایهداری آشنا میکند. مرد به او پیشنهاد میدهد در قبال مبلغ قابل توجهی روای زن چشم آبی آن خانهی کلنگی شود. زنی با گوشوارههای طاووس. طاووس در ادبیات فارسی نشانهی ثروث و مکنت است. مهجبین قصه به ظاهر در این دو واژه غرق است اما او هم مثل سوفار در منگنه تردید گیر افتاده و هر بار سوزن آن به سرش اصابت میکند.

افسانه احمدی که پیش از این « کشتن به سبک خانگی » را نوشتهو بسیار موفق بوده، در کتاب پیشرو سراغ داستانی رفته که یک سرش عشق است سری دیگر تردید. او به درستی و با تبحر از نشانه های ادبیات کلاسیک استفاده کرده تا در سطر سطر کتاب این دو را به جان هم بیندازد شاید مخاطب را مجبور کند تن به این بیداد زمانه دهند، تا دائم از خود بپرسند سوفار اشتباه کرده یا نه؟ یا مثلا امید جاودان چرا باید راز سر به ُمهر را فاش کند؟ حتا حرکت بعدی فهام چه میتواند باشد. با آن که انتظار میرود بخش گذشتهی سوفار و امروز او، در ارتباطش با فهام از جذابیت بالایی برخوردار باشد اما این امید جاودان و مه جبین هستند که قصه را توی مشت میگیرند و سوفار را به خانه ویلایی میکشانند تا مهمان زن تراب و قمری باشد. حتا امید او را دعوت میکند به دیدن صحنههای دلخراش و با همان قیافه بوگارت مانند و از دختر جوان روبهرویش میپرسد: تو چطور نویسندهای هستی که فقط جاهای خوب دوست داری بری؟ بیا جلو. بیا سوفار... نگاه کن...

و خون است که شتک میزند به شیشه و اره برقی گوشت را برش میزند.

سوفار در طول داستان بارها نشان میدهد که لجوج است و از شروع یک اتفاق پر تنش باکی ندارد. وقتی میداند که امید جاودان منتظر بودن را دوست ندارد ، سعید هر لحظه ممکن است دست دوست تازهاش را بگیرد و جلوی خانه سبز شود و حتا وقتی ممکن است فهام بفهمد که او از خواستهاش در قبال مریم سرپیچی کرده؛ اما سوفار به این رفتار ادامه می دهد.سوفارِ افسانه احمدی با احساسات ضد و نقیضش زندگی میکند حتا گاهی دست به تابوشکنی هم میزند تا خودش را به زن دیوانهی درونش ثابت کند.بگوید تو دیگر با همه چیز کنار آمدهای و یک آدم مدرنی. برای آنکه خودش را آرام کند به جملاتی که در کتابها خوانده پناه میبرد. به عشقهایی که در ذهنش گذرانده البته از منظر قدما. به اینکه ابنعربی چه میگوید یا اصلا فهام چطور دربارهی عشق حرف میزند.

ما در رمان سوفار بیشتر با عشق یک طرفه مواجهه هستیم با برداشتهای اشتباهی که ممکن است انسان دربارهی آدمها و جهان پیرامونش داشته باشد، حال که سوفار نویسنده است و این قضیه خب به طبع پر رنگتر میشود. زنی که تلاش میکند تا پایان داستان تن خستهاش را از میان رنجها و تردیدها، عشقهایی که آمدند و رفتند رهایی بخشد تا با خودش کنار بیاید. سوفار با تمام جوابهای ناتمامش قصهی امروز مردمان ماست، کسانی که برای به دست آوردن آرامشی به ظاهر اندک شکم روزمرگی را میدرند تا زنده بمانند.

منتشر شده در روزنامه هفت صبح به تاریخ سوم مهرماه ۱۴۰۲